X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

نامه عاشقانه ای به خودم

 

تقدیم به نیمه‌‌‌ی دیگر خودم :

سلام احمق من. البته احمق منم که عاشق تو شدم. احمق منم که دوست داشتم جای تو باشم. تو که هر وقت دلت بخواهد با جسارت تمام مسیر زندگیت را عوض می‌کنی و با یک انتخاب درست، به خواسته‌های دلت می‌رسی و بیشتر و بیشتر از من دور می‌شوی.

یادت می‌آید؟ معلوم است که یادت نمی‌آید . آن شب‌ها را که تا صبح یواشکی نقشه می‌کشیدیم برای آینده. تو دلت می‌خواست پیانیست شوی. من دلم می‌خواست جهانگرد شوم. اما بیشتر وقت‌ها دلم می‌خواست فیزیکدان شوم. ولی از آن اطاعات غلط داشتم. فکر می‌کردم فیزیک یعنی بازی با آینه‌ها ، یعنی دید زدن الکترون‌ها داخل اتم‌ها، یعنی کشف سیاهچاله‌ها. نمی‌دانستم و تو هم مخصوصا و با بدجنسی به من نگفتی که این‌ها برای شروع نیست. این موضوعات برای وقتی است که دیگر برای خودت یک پا فیزیکدان شده‌ای. تو به من نگفتی ، چون دلت از من زده شده بود. آن‌قدر برایت درد دل کرده بودم و از رازهایم برایت گفته بودم که دیگر از چشمت افتاده بودم. از دستم خسته شده بودی. خودت را از دست من خلاص کردی و رفتی. با یک رهایی رفتی. رفتی که آدم عمل باشی. نه فکر و خیال و اوهام. و من بیچاره که تو تنها پناهم بودی و تنها با تو می‌توانستم درد دل کنم و راز بگویم، شکستم. و با رفتن‌ات مرا بیچاره کردی. نبودی که بگویی نروم رشته‌ی فیزیک. نبودی که بگویی مکانیک تحلیلی را حذف نکنم و بی‌خیال نمره‌ی فیزیک 2 شوم. نبودی که بگویی انقدر اردو نروم و به فکر  رویاهای دست نیافتنی نباشم. از من دور شدی و رفتی جایی که اگر من در مدرسه باشم توخوابی . اگر من در حال  اماده شدن برای خواب باشم ، تو در حال آماده شدن برای رفتن به سر کارت هستی. اصلا فکر می‌کنی فکر می‌کنی چرا اسم پسرم را " بامداد " گذاشته‌ام ؟ چون صبح به دنیا آمد؟ اتفاقا سر ظهر بود. همان وقتی که در شهر تو داشت شب تمام می‌شد و روز داشت شروع می‌شد. چرا اسم دخترم را باران گذاشته‌ام؟ چون روزی که تو رفتی – دقیقا همان روز عروسی من – باران می‌‌آمد.

من در شهر خودم زندگی نمی‌کنم . اصلا این‌جا را نمی‌بینم. فقط تو را می‌بینم. تو را می‌بینم که معروف شده‌ای و از زندگی راضی هستی. تو را می‌بینم که اگر در یک استادیوم شلوغ هم باشی ، موقع نواختن حتی یک نت را هم اشتباه نمی‌زنی. تو را می‌بینم که اندامت مثل همان موقع زیبا و خوش ترکیب است. از خودم غافلم و آنقدر کیک خامه‌ای می‌خورم که یک روز یا منفجر شوم یا سکته کنم.

بدجنس هستی. فقط برای حرص دادن من خودت را به زحمت می‌اندازی. با این که نشان می‌دهی به فکر من نیستی و به من بی‌محلی می‌کنی، ولی فهمیدم که همه‌اش می‌خواهی مرا حرص بدهی . وگرنه مگر مرض داشتی آن سفر دور و دراز را با آن همه هزینه و زحمت انجام دهی و تا کره‌ی ماه بروی تا طلوع زمین را از ماه ببینی؟ نگو خودت می‌خواستی . باور نمی‌کنم. من این موضوع را به تو گفته بودم که دلم می‌خواهد از فضا کره‌ی زمین را ببینم. اما تو رفتی  و آن را دیدی. تو رفتی و دیدی، واقعا به چشم دیدی که زمین از فضا به رنگ آبی است و می‌درخشد.

چرا می‌خواهی اذیتم کنی؟ من دوستت دارم. اگر با من مهربان باشی ، از موفقیت‌هایت خوشحال می‌شوم و کاری می‌کنم که بچه‌هایم به تو بگویند مامان . چون در واقع تو مادر آن‌ها هستی. آن‌ها تو را می‌بینند. آن قدر از تو حرف می‌زنم که آن‌ها دیگر مرا نمی‌بینند. یک زن موفق ، سفر رفته، همه‌جا دیده، هنرمند، پول‌دار و مشهور می‌بینند. و دلشان می‌خواهد تو مادرشان باشی. تو ای آمال و آرزوهای من. خوش به حالت که از زندگی‌ات راضی هستی...

این نامه برای مسابقه‌ای که خانم خودشیفته طراحی کرده نوشته شده‌است ولی خیلی طرح جالبی بود . خود شناسی خوبی به همراه داشت.