X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

چون دم عیسی در کالبدم جان آرد

کل دوران نوجوانی من پای رادیو گذشت. محبوب ترین برنامه من هم قصه شب بود. ساعت 10 و پنج دقیقه شب. به جز جمعه ها که قصه جدیدی میگفتند و روال همیشگی را قطع میکردند. من با آثار اکبر رادی بزرگ شدم و تمام رویاهایم را در نمایشنامه های او یافتم. با بزرگ شدن، هم از رادیو و هم از قصه های اکبر رادی دور شدم و دیگر به آن دوران پر رویا باز نگشتم. اگر هم الان برگردم دیگر آن حس را نخواهم داشت. آهسته با گل سرخ... چه اسمهای قشنگی هم انتخاب میکرد. چه افتخاری برای گیلان ...

من حتی آنقدر بیدار میماندم که راه شب را هم گوش میدادم. تیتراژش را خسرو شکیبایی میخواند. چقدر صدایش بغض داشت و نسل ما نمیدانم چه مرگش بود که همیشه از چیزهای بغض دار و گریه دار و غمناک خوشش میآمد. به قول بید مجنون روان های تگرگ خورده ای هستیم که تا زنده ایم جای زخم روحمان مدام عمیق تر میشود.