X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

چرا؟ من دریای خودمو میخوام. من اسبامونو میخوام.

بالاخره ما هم مثل بقیه رفتیم دریا. ای مرده شور عرف ما رو بشوره که نمیذارن آدم ، آدم باشه. همه اش باید حواسم باشه که من یه زن هستم. نباید فلان ، نباید بهمان، باید این جور، باید اون جور. من دلم میخواست با بچه هام بازی کنم. دلم میخواست باهاشون بدوم. دوست داشتم جیغ بزنم. دوست داشتم بلند بلند طالبا بخونم. بدون این که کسی در موردم فکر بدی کنه. دوست داشتم باد به پوست سرم بخوره. این مانتوی لعنتی -که همیشه شونه هام رو فشار میده و نمیذاره دستامو بیارم بالا و به آسمون اشاره کنم- رو دربیارم و بذارم تو کیفم. برم تو آب و به بچه هام آب بپاشم و خیسشون کنم. البته اصلا کسی اونجا نبود که جلومونو بگیره و نذاره. ولی مگه من میتونم یه شبه کل تربیت زندگیمو عوض کنم؟ میتونم فراموش کنم که وقتی تو یک کیلومتریم دو تا پسربچه وایساده بودن مامانم میگفت سرتو بنداز پایین. اونجا رو -با اشاره ی انگشت به محل- نگاه نکنی ها. الان در موردمون فکر بد میکنن. چادرتو محکم بگیر. موهات اومده بیرون. الان میگن خانواده شهید که این باشن پس بقیه چی هستن؟ -بگم که داییم شهید شده نیاین بگین حقوق بنیاد شهید رو گرفتی خوردی هار شدی-
امروز من مثل یه خانوم با شخصیت که انگار لباس پوشیده بره سازمان ملل کنفرانس بده رفتار کردم. خیلی مودب و سنگین بودم. از خودم بدم میومد. پیر شدم. دیگه شور نوجوونی ندارم. دلم میخواست خودمو تو آینه ببینم و از خودم ابراز انزجار کنم. ولی سریع راه حلش رو پیدا کردم. صدای قایق موتوری ها خیلی زیاد بود. منم بلند زدم زیر آواز. خیلی خوندم. گلو درد گرفتم.
پ.ن: دقت کردین امروز این چندمین پستم بود؟
 ادامه مطلب خالیه بیخودی کلیک نکنین. یه سایت پیدا کرده بودم که عکس مجسمه های ساری توش بود که اونم بستن.