X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

چرا تنها؟

نامه باران به دوستش زهرا:

کاش ما میتوانستیم قاصدک ها را بگیریم و به بالای آسمان برویم. آن جا ابر به ما سلام میکرد. ماه به ما خوش آمد میگفت. ستاره برای ما قهوه می آورد. خورشید اشعه هایش را برای ما می انداخت. میدانم دوست داری زودتر بزرگ شوی. اما اگر بزرگ بشوی، معصومیت دست هایت را از دست میدهی. آن چشمهای زیبایت را از دست میدهی.

برایت آرزوی سلامتی میکنم.      

   

بمیرم برای دخترم. خیلی احساس تنهایی میکند. وقتی مدرسه اش تمام میشود دیگر به جز من هیچ دوست صمیمی ای ندارد. شانس این را هم ندارد که یک همبازی درست و حسابی با خانواده در همسایگی مان باشد که لااقل تند تند همدیگر را ببینند و با هم بازی کنند. من هم همین بدبختی را داشتم و همیشه تنها بودم. خیلی سخت است. مخصوصا که امروز کارتون آنی شرلی را دیده بود و خیلی دلش برای دوستش تنگ شده بود. 

راستش هر کدام از دوستانش  مشکلی دارند. یا اینقدر خنگ هستند که اصلا حرف باران را نمیفهمند، یا اهل پز و فیس و افاده اند، یا ما با خانواده هایشان مشکل داریم و ازشان خوشمان نمیاید، یا اینقدر عقب افتاده و بدبختند که میایند و به زندگی ما حسرت میخورند!! چند تا از دوستهایش را همین مدلی دود کردیم رفت هوا. خیلی برایمان مهم است که بچه با چه کسی بازی میکند. یکی از دوستانش هست که البته دیگر فقط ارتباط تلفنی دارند. والدینش در 3 جای ساری مغازه کفش فروشی دارند و مادرش هر چند وقت یک بار میرود ترکیه و جنس میاورد. دختره 44 تا باربی داشت و دروغ هم نمیگفت. خودم دیدم. برای تولدش دعوتمان کرده بودند خانه شون انگار عروسی دختر شاه بود. چه ماشینهایی دم در ایستاده بودند. طبق معمول شاخص ترین و تابلوترین کادو هم مال ما بود. کتاب مجموعه آثار هانس کریستین آندرسن! دختره کفرش در آمده بود. هنوز هم بعضی وقتها با هم حرف میزنند میگوید که نخوانده . 

یک دوستش بود که یک بار گفتیم با هم برویم بیرون. وقتی در خیابان فرهنگ ساری همدیگر را دیدیم، متوجه شدم دخترک دمپایی پلاستیکی به پا دارد. اعصابم ریخت به هم. دیگر نرفتیم پیششان. وضع مالی پدرش اصلا بد نبود. ولی مامانش از لحاظ فرهنگ...


پ.ن: راست میگوید عزیزی: بچه ات برای خودت عزیزه. برای دیگران فرقی با بقیه نداره که هیچ، هزار تا ایراد هم داره.

پ . نون 2: ای کاش من هم یک بی پدر خود شیفته بودم.