X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

خوب . با اجازه منیره  خاخور و بقیه دوستان الان وقتشه که بعد از شنیدن نظرات دوستان من هم از خودم دفاع کنم.

راستش در این ملک مازندران که من تازه 10 ساله با قدومم گلبارانش کردم رسم و رسوم عجیبی حکم فرماست. دوستی های اطرافیان من در دو قالب شکل میگیره. یا همدیگه رو در دوره های فامیلی میبینن یا دوره های دوستان دوران مدرسه. به ندرت دوره های بین همکاران هم وجود داره که من هم به کمک یکی از همکاران تهرانی عضو یکی شون هستم. دوره های فامیلی که متشکل از اعضای خانواده هست به اضافه دخترخاله ها و دختر دایی ها و ... که کلا فامیل محسوب بشن حتما. و فراتر از این هنوز خدا تو قرآنش ننوشته وگرنه اضافه میشد به لیست. در مورد دوره های دوستانه هم  شرایط تعیین شده از قبل و هرکی این شرایط رو نداشته باشه امکان نداره تو این جمع پذیرفته بشه. میخواد پیغمبر خدا باشه یا هرکی.

خوب میرسیم به بررسی ویژگی این دوره ها: اولا که من اصلا با دوره موافق نیستم. چون یه اجبار و الزامه و اگر طرف دوست نداشته باشه ادامه بده خیلی سخت میشه. یعنی اصلا نمیتونه ادامه نده. مخصوصا دوره های فامیلی رو. یه ایراد دیگه هم اینه که برخورد چهره به چهره صورت نمیگیره. یعنی آدم نمیتونه با کسی صمیمی بشه. همه دور هم میشینن و حرف میزنن. و نمیشه دوست پیدا کرد.

بعدش هم که این ملت مازندران خیلی خوش اشتها هستن و تو مهمونیاشون دیگه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میارن سر سفره. باور کنید بعضی وقتا آدم از شکم درد به گریه میفته. خوب البته نمیشه هم نخورد. چون دیگه اگه از دست بدی گیرت نمیاد. بعد نوبت چیه؟ جبران. اون موقع است که از هر چی کوفت کردیم مثل چی پشیمون شیم و بگیم خدایا توبه. یعنی 4 روز باید غذا درست کنی یا 4 نفر رو همون روز استخدام کنی برات آشپزی کنن.

گذشته از اون، این مساله دوره اون قدر وقت آدما رو پر میکنه که دیگه وقتی برای دوستی های جدید باقی نمیمونه. مثلا تو امروز حال میکنی با یه دوستت یا همکارت یا استاد آوازت یا یکی از هم دوره ایات بری بیرون یه بستنی بخوری. ولی اون نمیخواد. چرا؟ چون این کار بی فایده است. خوب تو دوره هم رو ببینین. چه کاریه؟یا سرکلاس ببینش استادت رو. ما که ندیدیم یه نفر برای ما وقت بذاره و همراهمون یه استخر ناقابل بیاد. آخرین باری که به یکی از دوستام که اون موقع خیلی بهش اصرار میکردم بریم بیرون گفتم میای بریم استخر؟ آب پاکی رو ریخت رو دستم  و گفت: من فقط با مامانم و خواهرم و زنداداشم بهم خوش میگذره. تموم شد و رفت.

خوب حالا همه اینا رو گفتم که بگم چی؟ این جا جو این جوریه. یه کمی فضا سازی بد نیست که شما هم بدونین من کجا زندگی میکنم و مثل پست قبلی که حرف آخر رو همون اول و بدون مقدمه زدم این همه فحش نخورم.

اما دو تا دوست داریم که اونا اصرار میکنن که با هم باشیم و ما قبول نمیکنیم. یعنی جرات نمیکینم قبول نکنیم ولی کمتر قبول میکنیم. یکی شون که مشکلمون باهاش خیلی بیشتره، مثل خودمون معلمه، خانومش شاغله، یه دونه بچه دارن، همیشه ما رو دعوت میکنن، همیشه وقت رفتن یه عالمه چیز میز میدن ما ببریم خونه، خیلی لطف دارن. ولی ... آدم میره دلش خون میشه برمیگرده. بعد از شام آقاهامون میرن یه دوری بزنن و تا برگردن خانومه کله پاچه شوهرش و فامیل شوهرش رو بار میذاره و من هم خون دل میخورم تا آقاها برگردن. یعنی وقتی دادیار رو میبینم انگار خدا دوباره این مرد رو بهم هدیه داده. میخوام از خوشحالی گریه کنم.نمیدونین من چه زجری میکشم تو این 6 سالی که با اینا دوستیم. به جون خودم هر دفعه پیش اینا میریم خواب میبینم دارم گوشت مرده میخورم. باور نمیکنین؟ به جون خودم که خیلی خودمو دوست دارم راست میگم.

خیلی ریاکارم؟ خیلی منافقم؟ خیلی ترسو و بزدلم که تا به حال بهش نگفتم که از این حرفا خوشم نمیاد؟ شما مختارین هرجوری دلتون میخواد در این مورد قضاوت کنین. هر راه حلی هم که فکر کنید به ذهنم رسیده. نمیشه. چند بار اقامون درست و حسابی درس خونده که یه شهر دوری قبول شه بریم از این شهر. ولی به نظرم راهش اینه که من بمیرم از دست اینا راحت بشم. اولا هر دفعه که با هم قهر میکنن و صبح تا شب همدیگه رو به قصد کشت میزنن -بله درست شنیدین همدیگه رو میزنن- و بچه شون از ترس خودشو چند بار خیس میکنه به ما زنگ میزنن و دعوتمون میکنن. در ثانی تو همون وقتهای تلف شده من ، خانومه میشینه و گریه میکنه و میگه : «مادرشوهرم آدم بیخودیه. به دختراش پول میده به من نمیده. پیاز رو پوست میکنه و بدون شستن میریزه تو غذا. من رفتم خونه شون کار کردم و بقیه نشستن. شوهرم به خاطر برادرش منو از خونه بیرون کرد. شب تو پارکینگ خوابیدم. من بدبختم. کتکم زد...» بعدم شروع میکنه به گریه کردن. منم که نمیتونم ساکت باشم. منم گریه م در میاد دیگه. هیچی اینم از تفریحات سالم ما. آدم بره معتاد بشه بهتر نیست؟ وقتی هم که میگم من حوصله اینا رو ندارم، آقامون میگه بهشون مدیونیم. زشته دعوتشون رو رد کنیم. خوب بچه این آدم رفتار نرمالی خواهد داشت؟ یعنی خون به دل من و باران و بامداد میکنه که بیا و ببین. با بچه ها جوری رفتار انتقام جویانه داره و طوری با حرص کتکشون میزنه که به گریه میفتن. دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم.

یکی دیگه از دوستامون بود که باران با دخترشون خیلی همبازی خوبی بودن. البته اونم مشکلات رفتاری خاصی داشت. از اولش بگم که آقاهه دلش پسر میخواست. و دخترش رو دوست نداره. تو جمع از ارائه کلمات محبت آمیزدریغ نمیکنه، مثل: لال شو الاغ، خفه شو بیشعور، باز هم دیوونه بازیات شروع شد، بیا بریم تو اون اتاق بهت توضیح بدم - و بعد از برگشتن میبینیم رو صورت بچه جای پنج حرف حقیقت باقی مونده- و دیگه چی براتون بگم. الان که مینویسم دارم تو دلم به حال بچه گریه میکنم. خوب راه حل چی بود؟ این که برن تحت نظر یه دکتر تغذیه و این بار تعیین جنسیت کنن که بچه دوم حتما پسر بشه. یک سال خانومه لب به هیچ نوع لبنیاتی نزد و بعد باردار شد. خوب جنسیت بچه چی بود؟ دختر. ما دیگه بقیه شو ندیدیم. چون دیگه قلب من طاقت نداره دوباره صحنه های کودک آزاری رو ببینم.

به علت طولانی شدن بحث من فقط دو نمونه مثال زدم. بچه های دور و بر باران هر کدوم یه جوری قربانی بی توجهی و بدرفتاری والدینشون هستن. بد رفتاری های نرمالی که ما تو عمرمون فقط تو قصه ها شنیده بودیم. یه دوست درست و حسابی نداریم که باران باهاش بازی کنه. من از کجا بچه نرمال پیدا کنم؟ آدمای جدید که به آدم محل نمیذارن. دوستای قدیمی هم که چند تا - یعنی سه یا چهار تا- بیشتر نیستن و همه مشکل دارن. راهش اینه که باران رفتارهای بچه های دیگه رو تحمل کنه؟ خوب تو مهمونیا این کار رو میکنه. ولی روحش آسیب میبینه. از رفتارهای انتقام جویانه بچه های دوستامون اذیت میشه. همه اش باید بره تو لاک دفاعی. کی باید محبت کردن رو یاد بگیره؟ کی باید بهش خوش بگذره؟ همین که تو مهمونیا با بچه های مردم درگیر نمیشه و بحران رو مدیریت میکنه و سر بچه ها رو گرم میکنه تا یه مدت کوتاهی رو بازی کنن و تحقیرهای والدینشون رو فراموش کنن خیلی هنره. بچه من فقط 8 ساله است. نه  59 ساله. دوستشون داشته باشه؟ حوب وقتی پیششون هست با همین محبتش سرشون رو گرم میکنه دیگه.

محیا جون کجایی که یادت به خیر. همون یه باری که همدیگه رو دیدن یه عمر باران از خوشی سرشاره. امیدوارم فائزه پیش خودش نگه پشت سر همه حرف زدی حتما پشت سر ما هم حرف میزنی. ولله ما دوستت داریم.

پ.ن: ورقه هامو تصحیح نکردم. 

یک پ.ن واقعی:

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه


فقط یکی دیگه: وبلاگ آدم حرفی