X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

تقدیم به کسانی که احساس با کلاسی میکنند.

تا به حال دیده اید که ماشین یا اصولا یک دستگاه احساس داشته باشد و لبخند بزند؟ من که ندیده‌ام. ولی آدم‌هایی را دیده‌ام که بیرون از خانه دقیقا مثل یک ماشین بدون احساس می‌نمایند ، ولی به محض برداشته شدن نقاب از چهره‌شان معلوم می‌شود که چه جلافت‌ها و قباحت‌ها در درونشان نهفته بوده است.

تا چند سال پیش از این شادی امر بسیار مزخرف و جلفی ارزیابی می‌شد و هر تلاشی برای شاد بودن محکوم به تکفیر بود. یک بار با مادرم – زمانی که مجرد بودم- به کنار دریا رفته بودیم، یک خانواده فوتبال دستی بازی می‌کردند و بلند بلند داد و هوار می‌کردند و برای یک گل معمولی که به هم می‌زدند به اندازه‌ی  2 تا گل در جام جهانی جیغ می‌کشیدند، با این‌که از ته دل آرزو داشتم من هم از اعضای آن خانواده بودم، ولی به تاسی از رفتارهای نرم اجتماع، ان‌ها را افرادی الکی خوش و مرفه بی‌درد می‌پنداشتم و ایش و فیش می‌کردم. ولی کم‌کم جای خالی شادی و نشاط  در زندگی چنان عذاب آور شد که حتی برای شاد بودن حاضر بودم پول پرداخت کنم. کار به جایی رسیده بود که اگر بچه‌ای می‌آمد و با باران بازی می‌کرد، می‌توانست امتیازات مختلفی از قبیل پارک رایگان و بلیط استخر و پفیلا و غیره دریافت کند.

امشب هم مثل تمام شب‌های کسل کننده داشت تمام می‌شد که یادمان افتاد برنج نداریم . به یکی از همکاران تلفنی سفارش دادیم و به همسرم گفتم که تنهایی برود بگیرد. ولی تصمیم عوض شد و بالاخره همگی و با اکراه تمام راه افتادیم که ساعت 10 شب برویم در خانه‌ی کسی که همیشه 9 شب می خوابد و خروس خوان بیدار می‌شود. حالا دیگر راضی کردن باران برای برگشت به خانه کار سختی بود و بامداد هم که نزدیک بود از عشق " ددر" خودش را از شیشه‌ی ماشین پرت کند بیرون. ولی تمام پیشنهادهای باران رد صلاحیت شد و فقط ماند میدان معلم! یک میدان فسقلی در یک منطقه‌ی غیر اصلی شهر. بازهم با اکراه،  پیاده شدیم .خلوت بود و فقط یک جفت مرغ عشق روی یکی از نیمکت‌ها نشسته بودندو همزمان با خوردن چیپس مزمز بغ بغو می کردند.

 تا پایمان به چمن‌های میدان رسید حالاتمان طوری شد که باران باید دعوایمان می‌کرد که کمتر شلوغ کنیم! بامداد که ان‌قدر لباس تنش بود که دایم قل می خورد و تمام لباس هایش خاک و کثیف شد. چمن های آن‌جا هم که تکلیف‌شان مشخص است. سگ‌ها و گربه های شهر حسابی خراب کاری‌هایشان را آن جا انجام می‌دهند. ولی یک بار خواستم بی‌خیال شوم و بگذارم بچه با تمام وجود طبیعت را از نزدیک لمس کند. همسرم هم برای خودش کری می خواند که شرط ببندیم می‌توانم از روی نیمکت بپرم یا نه که پرید و موفق هم شد. بعد با باران دوتایی مسابقه دادند و باران یک دور و باباش 2 دور همزمان دور حوض دویدند و آخرش آقای پدر موفق شد و فهمید که هنوز پیر نشده و امیدی هست که روی نیروی جوانیش حساب کند! اما من . با تمام وجود خندیدم ، باران را تشویق کردم، دنبال بامداد دویدم که به طرف خیابان نرود، برای همسرم بلند بلند دست زدم ، برایشان کری خواندم و الکی خودم را طرفدار یکی نشان دادم که آن یکی غیرتی شود و بیشتر تلاش کند... وقتی داشتیم به طرف ماشین می‌رفتیم، آن دو زوج خوشبخت انگار که به سینما آمده باشند، داشتند با حرکات جلف ما خودشان را سرگرم می کردند. فقط  نمی‌دانم در مورد ما قضاوت هم کردند یا نه...