X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

پرواز مستقیم ونکوور - ساری...

شهرهایی هستند که دیده ام. شهرهایی هستند که ندیده ام. اگر کسی از من بپرسد که اهل کجا هستم نمیدانم دقیقا کجا را بگویم. پدر بزرگم اهل ... بود و مادر بزرگم اهل ... . پدرم اهل ... و مادرم اهل ... من هم در ... به دنیا آمدم. در ... بزرگ شدم ولی به فرهنگ آن جا علاقه ای نداشتم و فقط به عنوان محل زندگی به آنجا نگاه کردم و هیچ وقت ازش خوشم نیامد. وقتی با قبولی در دانشگاه از آنجا فرار کردم و به ... رفتم، گفتم دیگر چه فرقی دارد که کجایی باشم؟ دارم راحت زندگی میکنم. ولی راحت نبودم. بعد از ازدواج که به ساری آمدم، وقتی میدیدم در تعطیلات کل شهر ساری خالی میشود و همه به زادگاهشان میروند، من در دلم میگفتم کاش من هم یک جایی داشتم که میگفتم متعلق به آنجا هستم. دیگر به این نتیجه رسیده ام که انسان گیاه نیست، ولی احتیاج به ریشه دارد. ریشه به انسان آرامش میدهد و حمایتش میکند. ریشه آدم را محکم میکند. درست است که امروزه با این جوک هایی که در امده، همه از داشتن ریشه و اصالت بیزارند و دوست دارند تهرانی باشند یا تهرانی بازی در بیاورند، ولی من که محل خدمتم تهران بود و به خاطر این که حوصله شلوغ بازی های تهران را نداشتم و وسع مالیم به خرج های آنجا نمیرسید و تغییر محل خدمت داده ام، حالا دنبال این هستم که خودم را به یک جایی غیر از آن چه تا به حال داشته ام بچسبانم. علتش هم این نیست که سر پیری معرکه بگیرم، بلکه برای بچه هایم دنبال یک زادگاه هستم. جایی که فقط به معنی یک بیمارستان در شهری نباشد که مادری فرزندش را به دنیا می آورد، بلکه یک محل تعلق فرهنگی باشد.جایی باشد که خاطرات دور و زیادی از انجا داشته باشم. مدت مدیدی آنجا زندگی کنم و وقتی تابوتم را در شهر میگردانند، عده زیادی مرا بشناسند و بگویند آخ آخ فلانی بود که مرحوم شد؟
باورم نمیشود که باران نمیداند خانه بچگیهای من چه شکلی بوده. الان من چگونه برایش توضیح بدهم که حیاطش چقدری بود؟ درخت بیدش تا کجای آسمان رفته بود؟ تابی که زیر درخت مان بسته بودیم چه رنگی بود؟ همه چیز را که نمیشود توضیح داد. خیلی بد است که باران ریشه هایش را نمیشناسد. ولی از طرف پدرش خیالم راحت است. اگر تغییرات ظاهری و تمدن زدگی های انسان ها اجازه بدهد، فعلا میتواند ببیند که پدرش کجا به دنیا آمده و بزرگ شده و دور و بری هایش چه کسانی بوده اند و بچه هایشان چه کسانی هستند...
در جلسه اول کلاس موسیقی باران، استاد طیبی برای شروع گفتند: ببین باران، این ساز یک ساز مازندرانی است. هم تو مازندرانی هستی و هم من... وای که چقدر خوشحال شدم. یعنی دختر من متعلق به یک مکان خاص است. یک جایی هست که اگر هر جای دنیا برود، میتواند از خاطراتش در آن مکان خاص بگوید، میتواند دلتنگ آنجا شود. میتواند خاطرات پرر نگی از آنجا و اتفاقات آن جا داشته باشد. چیزهایی که من نداشتم. در کودکی هرسال خانه عوض میکردیم. حالا هم که اصلا چیزی به نام خانه پدری وجود ندارد. یعنی من هیچ وقت نمیتوانم قهر کنم. چون جایی ندارم که به مقصد آنجا چمدان ببندم. بدبختی از این بالاتر؟ نخندید جدی میگویم.
دیروز استاد یک آهنگ محلی قدیمی را به باران آموزش دادند. خیلی خوشحال شدیم. فکر میکنیم داریم دخترمان را به سمتی هدایت میکنیم که بتواند پشتوانه فرهنگی مطمئنی داشته باشد. میتواند به عنوان یک مازندرانی با غیرت و مسلط به فرهنگ قابل دفاع خود، به هرجایی که میخواهد برود و زندگیش را با تکیه به گذشته خوبش بسازد. و هر وقت تعطیلاتی گیرش آمد ، با عجله چمدانش را به سمت زادگاهش ببندد و هی فکر نکند کجا بروم کجا نروم. و وقتی یکی از ما بعد از دویست و بیست سال سرش را گذاشت زمین، در مجالس مربوطه کلی آدم بیایند و بهش تسلیت بگویند. نه این که 4 نفر آشنا و یک نفر غریبه بیاید زیر تابوت مان را بگیرد و توی دلش بگوید لا اله الا الله.
میدانستید که هر ساز لهجه خود را دارد؟ در این فکرم که باران یک ساز ایرانی و یک ساز بین االمللی هم یاد بگیرد. شاید جایی رفت که نتواند لَله وا بزند. باید بتواند با سازی دیگر با مردم ارتباط برقرار کند. امشب باران یک داستان برایم تعریف کرد، یک دختری با لباس محلی و ساز محلی داره تو روستا راه میره. یه دفعه یه اتفاقی میفته که همه چی عوض میشه و همه چی تازه میشه و همه جا پر از باربی میشه و اون دختره چون لباس محلی داشته قدیمیه و همه چی جدید میشه و اون تنها میمونه با سازش و لباس محلی اش و عروسک کاموایی ای که مامان بزرگش براش درست کرده بوده ... بقیه اش را هنوز نساخته...
پ.نون: به جای نقطه چین های اول متن بگذارید: تبریز، همدان، قم، کرمانشاه، کرج و ... به ترتیب هم نیست. ولی یکی از شهرهای مورد علاقه ام ونکوور است. شنیده ام یک ایران جمعیت ایرانی دارد و آب و هوایش معرکه است و شجریان هم آنجا خانه و زندگی دارد. البته به هیچ عنوان جربزه مهاجرت و این ماجراجویی ها را ندارم. گفتم که گفته باشم.
این عکس اولی جشن صد روزگی بامداد بود. یلدای 88. دومی هم باران و مامان بزرگش.