X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

مختاباد شجاع است

مختاباد در این یادداشت نوشت :

آن لحظه ها که با دو سه شبنامه و سرود می شد به جنگ صاعقه ها رفت آن لحظه ها "جوانی" ما بود .("شفیعی کدکنی" )

روزگار غریبی ست نازنین!؟ شاید تعبییر زیبای رسول ملا قلی پور- آن یار سفر کرده- درباره من و نسل من از جمله بهترین تعابیر بود "نسل سوخته".

بله من نسل سوخته این سرزمینم. من و نسل من نوجوانی و جوانی را درک نکردیم؛نوجوانیم ( دوران راهنمای و دبیرستان)با نفرت و شعار و خشم "مرگ بر شاه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی و..."گذشت، اندکی که پا به سن شدم و سبیلی و ریشی تنک بر صورتم نمایان شد( دوران دانشجویی) جنگ بود و جنگ.

و من همراه نسلم فقط مرگ بر همه دنیا و درود بر خود را بآسمان حوالت می کردیم، دیگر مجالی برای شادی و سرور نبود، به قول سایه:

"در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت

مجال نیست

عصیان زندگیست."

به واقع هیچ موقعیتی برای شادی و سرور مهیا نبود، وقتی هر روز و هر شب گوشه گوشه این خاک بلاخیز از خون جوانان وطن لاله گون می گشت، وقتی هم بازی کودکی هایت با پیکری غرقه به خون به شهر و دیارش باز می گشت، وقتی هم کلاسی دانشگاهت را یا با دست و پای قطع شده و یا پیکری بی جان ملاقات می کردی "دیگر برای عشق و حکایت مجالی" متصور نبود....

اما آن روزهای تیره و تار بر وطنم-ایران- با رشادت و از خود گذشتگی مردم بزرگ ایران به صبح امید مبدل شد، به قول خواجه شیراز:

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

صبح امید که بود معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب های دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

و... جنگ تمام شد اما نگاه جنگی و انقلابی همچنان همانند سایه ای من و نسلم را تعقیب می کرد؛ انگار ما همزاد خشونت و نفرت بودیم، هر گونه صلح اندیشی و دوستی و سازش مصادف با تسلیم و خیانت و وطن و دین فروشی بود، شادی،خنده، موسیقی و تفریح از مکروهاتی بود که انجام ندادنش ارجح تر از انجام دادنش بود و... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

اما این نسل اکنون صاحب فرزندانی شده است که می خواهند شاد و سرزنده بزیند، اما نسل من از زندگی کردن، بودن و پایکوبی و شاد زیستن با آنان در هراس است. او حتی از در آغوش گرفتن فرزندش در جمع دوستان شرم می کند، با کابوسی "بوف کور وار" به پوشش و ارتباطات بچه هایش می نگرد... و این نسل با این رویاها و آرزوهای نامتجانس با عصر حاضر، شد میدان دار عرصه های سیاسی،اجتماعی، علمی،فرهنگی و هنری مملکت بزرگ ایران.

او در همه چیز تظاهر می کند، در مدیریت در شعائر مذهبی، در فرمان راندن و فرمان بردن، تصمیماتش انقلابی و لحظه ای و گذراست، با جهانی در ستیز است، در حالی که در ساختن و اداره یک شهر و حتی یک روستا به عینه واله و حیران و درمانده می نماید، و کوهی از گرفتاری را نصیب مردمان دیار خود نموده،ادعای ساختن جهانی را دارد:

اسب چوبین بر تراشیدی که این اسب من است

گر نه چوبین است اسبت،خواجه یک منزل بران

اما همه اینها مقدمه ای بود بر آنچه که بر شهر من "ساری" در طی هفته گذشته رفته است؛ "مجسمه های میدان امام" غیب شدند.

اولین خبر همین بود و با کمال ناباوری این مدیران همسن و سال من گفتند که این مجسمه ها ی کوه پیکر دزدیده شدند!؟

درود بر این دزدان شجاع که در روز روشن مناری را می قاپند و هزاران افسوس بر گزمه ها و مسئولان غافل ...

اما بعد داستان به گونه ای دیگر تغییر کرد،گفتند قاضی القضات شهر ( دادستان) دستور برچیدن شان را داده است، چه که او و هم فکرانش بعد از حدود نیم قرن از طول عمر این آثار هنری ( حدود سی و سه سال بعد از انقلاب) "ارشمیدس وار" کشف کردند که وجود این اسب ها در میدان امام ساری توهین به امام، انقلاب و ولایت است!؟

از قضا این جناب قاضی القضات نیز هم نسل من است و همانند همه هم نسلانش او نیز از هنر بیزار است و از تفریح و شادی متنفر.

در میان انبوه مشکلاتی که او و سازمانش را احاطه کرده است و زندان های شهر ساری از انواع مجرمان -به دلیل جرایم ریز و درشت شان در حال ترکیدن است- وقت عزیز خود را صرف این کرده که وجود این مجسمه ها برای شهر ساری عامل فساد و تباهی است.

با یکی از مسئولان استانداری صحبتی تلفنی داشتم علت این دزدی (ببخشید جمع آوری) را پرسیدم. او که سنش به اربعینی نرسیده و از جمله بسیار توفنده و انقلابی می نمایانند خود را، گفنتند: این مجسمه ها چه نسبتی با انقلاب، امام، شیعه علوی ولایت و... دارند؟

دیدمش بسیار توفنده است،گفتم چه نسبتی ندارند؟ و وجود این آثار برجسته هنری چه زیانی به این مفاهیم ارزشی زده است!؟

اینان همگی همان نسل سوخته اند که اینک زمام امور را در دست گرفته اند و همواره با توسل به امر سطحی و شعاری از اصل مسئولیت و تعهد خود شانه خالی می کنند.

با گشتی گذرا در شهر ساری- مازندران را نمی گویم که عزیزی در دهه هفتاد گفتند-" محرومیت مازندران در زیر برگ های سبزش پنهان شده است"، می توان عمق محرومیت فرهنگی، هنری، اقتصادی این شهر را به راحتی دریافت.

حجم عظیم جوانان تحصیل کرده اما بیکار، در صد بالای جرم و جنایت، شهری کثیف و بدون داشتن اصول اولیه امکانات شهری و هزاران مشکل دیگر...، اما اینان مشکل را در چند مجسمه بی زبان جستند.

اینجانب به عنوان فرزند شهر مظلوم و بی پناه ساری، و نیز عضو کوچک جامعه فرهنگ و هنر ایران عزیز، تاسف و تالم خود را از این رفتار غیر فرهنگی مسئولان حاضر اعلام و از نمایندگان مردم ساری در مجلس و نیز شورای شهر مصرانه می خواهم که همین نمادهای اندک هنری و نیز خاطرات نوجوانی و جوانی من و نسل مرا پاک نکنند.

از مردم شریف ساری نیز تقاضا دارم با اعتراض جدی به مسئولان به آنان گوشزد نمایند که برداشتن نمادها و نیز آثار هنری یک شهر تنها با موافقت و نیز مشورت مردم آن شهر یا نمایندگان آنان و نیز نخبگان فرهنگی و هنری میسور است، نه با دستور قاضی القضات،سیاستمداران و صاحبان قدرت.

نسل من! چشم ها را باید شست جوری دیگر باید دید...