X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

بعد از ظهر بود. راه افتادیم برویم باغ وحش. لازم نبود مواظب خودمان باشیم که همدیگر را نخوریم. آن قدیم بود که گرگ‌ها در اثر گرسنگی زیاد، دچار هم‌نوع خوری می‌شدند. الان دیگر با این غذاهای کنسروی کسی بی‌غذا نمی ماند. محل باغ وحش زیاد دور نبود. خیلی رمانتیک پوزه‌هایمان را به توله‌هایمان می مالیدیم و باهاشان شوخی می‌کردیم. در راه یکی از توله‌های من دستشویی‌اش گرفته بود. به رییس گله گفتم. او هم گله را نگه داشت و همه رویشان را آن بر کردند تا توله کنار بیابان کارش را بکند. همه‌اش مواظب بودم که به بیابان نپاشد و همه‌ی کارش را توی خیابان آدم ها بکند.

خلاصه دیدیم که باغ وحش نزدیک شده، دیگر آب از پوزه‌ی توله‌ها راه افتاده بودو گرگ‌های پیرتر هم که توی راه با هم صمیمی‌تر شده بودند، دیگر اختیار دار خودشان نبودند و همه‌اش حرف از راسته و فیله می‌زدند...

از در رفتیم تو و کمی از موهای پشت گوشمان و برای بچه ها یک ناخن از پنجه‌مان را به عنوان بلیط دادیم و وارد محوطه‌ی اصلی شدیم. وای جایتان خالی. توی قفس‌ها چه خبر بود. بچه های انسان ، سفید، سیاه، همه‌جوره تا دوازده سال. من مرده‌ی آن تپله شده بودم برای توله‌ی نری که تازه دوسالش شده بود و گوشت نرم برای دندان‌های تازه‌اش مناسب تر بود. مردیم از بس گوشت کنسروی خوردیم. بوی خون تازه همه‌جا پیچیده‌بود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه . دیگر نمی توانم ادامه بدهم. حالم از خودم به هم می خورد. همه‌ی دور وبری های من می‌دانند که در راستای حمایت از حیوانات ، تحمل سیرک و باغ وحش را ندارم. نمی‌دانم چطور می توانند با حیوانات آن رفتار کثیف را داشته باشند. پارسال به باغ وحش بابلسر رفته بودیم. یک باغ وحش در حال ریزش و متروکه. دلیل مان هم این نبود که با دیدن بدبختی موجودات افسرده و روانی و بیمار تفریح کنیم. می خواستیم خبر مرگمان، باران از نزدیک حیوانات را ببیند و با طبیعت ارتباط برقرار کند. و آموخته‌هایش فقط محدود به تلویزیون نباشد. جلوی در ورودی، محض تبلیغ، یک توله خرس را از گردن به زنجیری بسته بودند و سر دیگر زنجیر را به یک تیرک وصل کرده بودند. در نتیجه بچه خرس عین پرگار دور تیرک حرکت می کرد و انقدر می چرخید تا زنجیر تمام شود. آن وقت دوباره برعکس حرکت می کرد. در اثر این حرکت مداوم، توله خرس بی‌قرار شده بود و مدام ناله می کرد. آن هم با صدای بلند. پایم را که داخل باغ وحش گذاشتم، با این صحنه مواجه شدم و تصور کردم که می‌شد به جای این خرس، انسانی به زنجیر کشیده شود. آن‌قدر گریه کردم که دستمال کاغذی کم آوردم.

امیدوارم هرکس محض تفریح یا برای منافع شخصی جانداران را اذیت می کند، دقیقا عین همان بلا سر خودش – نه زن یا شوهر و بچه اش- سر خودش بیاید و همه با موبایل ازش فیلم بگیرند . دقت کرده اید گاهی اوقات آدم‌ها حتی خیابان را با باغ وحش اشتباه می گیرند؟ واقعا از دست خودمان پناه می‌برم به خدا...