X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

حرص نخور، میمیریا...

من میگم بیاییم کلا حرص خوردن رو بذاریم کنار. به خدا برای اعصاب و روان خوب نیست. باید خودمون رو علیه هر چیزی واکسینه کنیم. من که رفتم تو حالت استند بای. دیگه برای هیچی نمیخوام خودمو ناراحت کنم. همون کلاه خودمون رو بچسبیم باد نبره، دیگه به من چه که سر فلان مجسمه چه بلایی اومد، یا فلان جا چرا این جوری شد، یا تو مدرسه چه اتفاقی افتاد یا هر چی دیگه... با این غذاهای پر معضلی که میخوریم آماده برای هر جور بیماری صعب العلاجی هستیم. دیگه لازم نیست با خورد کردن اعصابمون به آمادگی لازم برای بیماری های لاعلاج هم برسیم.
------------------------------------------------------
هیچی ... هر چی نشستم پای لپ تاپ ببینم میتونم چیزی بنویسم که آتیش دلم خاموش بشه دیدم فایده نداره. مسخره است. چشم خوردم. کو اون آدمی که روزی چهل تا پست مینوشت. مسخره است. دنیا خیلی خره. باید ولش کرد رفت.
تازگیا علاقه م به بچه هام بیشتر شده. خیلی دوستشون دارم. بامداد خیلی شیرین زبون شده. باران هم خیلی دوست داشتنی و مهربون تر شده. هر شب دستمو میگیره و میخوابه. تو خواب هزار بار بوسشون میکنم. انگار میخوام بیشتر بهشون محبت کنم. فکر میکنم تو روز خیلی انجام وظیفه نمیکنم.
هیچی بابا دارم چرت مینویسم. این جوری انگار سد جلوی فکرم برداشته میشه و جریان ذهنم راحت تر جاری میشه. مسخره است. دلم برای یه کتاب خوب تنگ شده. مسخره است. تو وبلاگ دوستانمون کلی کتاب معرفی میشه. ولی نمیتونم بخرم. واسه چی داریم زندگی میکنیم؟ افتادیم تو فکر خونه خریدن. داریم جون میکککنیم که یه قرون دوزار کنیم. زندگیم داره تلف میشه... دست خودم نیست. دارم بالا میارم. دنیا خیلی چرته.
دیروز تو جمع همکارا بودیم. برای هر درددلی راه حل آماده پیش ساخته داشتن و سریع یکی از خورجین شون در میاوردن و میکوبیدن رو میز مذاکره. اعصابم ریخت به هم. اجازه حرف زدن به هیشکی نمیدادن. یکی که تازه راه افتاده بود و با کتابای فنگ شویی شروع کرده بود به یکی دیگه میگفت: خوب من برات دو تا راه حل دارم. یکی این که فکرتو مثبت کن. یعنی به خودت تلقین کن که ... بعدم بهش بگو عزیزم ببین... من دوستت دارم... ولی فلان و بهمان... مجددا
یکی دیگه به من گفت : تو چه اصراری داری دختر بچه بره موسیقی؟ ( از نظر شرع و اینا میگفت) منم در حالیکه داشتم منفجر میشدم خیلی با ادب و خونسرد گفتم: هرکی یه سلیقه ای داره. شما دوست نداری. من عاشق موسیقیم... ولی نمیخواستم اینا رو بهش بگم. میخواستم بگم: زنیکه خر، با همین حرفا باعث شدین مملکت دیگه شاد نیست و همه از بلند خندیدن میترسن. همین فکرای پوسیده باعث شد اسبای میدون امام رو ریختن تو زباله دونی. آشغالا، شما بودین که باعث به وجود اومدن بزرگترین حسرت زندگیم شدین...
سرم گیج میره. شما هم در غم من شریک باشین...