X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

تقابل سنت و مدرنیته!!

نه نمیگم. ولم کنین... خوب باشه. میگم: ما فردا مصاحبه رادیویی داریم. زنگ میزنن ببینن ما چه جوری این همه موفقیم و ما هم بدون هیچ چشمداشت مالی و کاملا رایگان اطلاعاتمون رو در اختیار همه مردم عزیز تمام جهان (اگر اصفهان است نصف جهان/ تمام جهان است مازندران!!) قرار میدیم.
آره... یه دوست با واسطه تو رادیو مازندران داریم، تهیه کننده است. بهش معرفی شدیم به عنوان چهره غیر بومی که عاشق فرهنگ و موسیقی مازندرانه. و به بچه هاشم یاد داده و این عشق رو وجود اونا هم به وجود آورده. حتی از قضیه کلاس لـله وای باران و امیری خوانی بامداد هم خبر داشت. خلاصه قرار شد من فردا راز موفقیتم در برقراری ارتباط با یه فرهنگ غیر بومی و انتقال اون به نسل جدید رو توضیح بدم و به همه یاد بدم که مردم هم از من تبعیت کنن و بچه هاشون رو به سمت فرهنگ خودشون جذب کنن.
لازم به ذکر نیست و شما هم میدونین که من چه جوری و با چه عشق و علاقه ای به فرهنگ و موسیقی میپردازم. خوب حالا که قرار شده من مفتی تجربیاتم رو در اختیار همه قرار بدم، این جا هم بخشی از اسرارمو لو میدم تا خلاصه لال از دنیا نرفته باشم:
یادمه یه روز باران گفت میخوام به ناخونام لاک بزنم. گفتم باشه و رفتیم و لاک خریدیم. همون جا تو بازار یه خورده هم حنا خریدم. آوردیم و اینا رو با هم مقایسه کردیم. گفتم ببین این شیمیاییه. بوی بدی داره (البته خودم از بوش خوشم میاد. ولی خیلی که باشه سر درد میگیرم) سرطان زاست، و ... اما حنا بوی خوبی داره، طبیعیه، خوشرنگه. رنگش ملایمه، پاک نمیشه، برای پاک کردنش لازم نیست بری یه ماده شیمیایی دیگه بزنی به ناخونات... خلاصه هر جوری بود جایگزینش رو دادم دستش. هرچند دیگه حنا نخریدیم، ولی لاک هم کمتر میخریم.
یه روزی باران گفت من فیلم باربی میخوام. گفتم خوب باشه. رفتیم خریدیم. ولی بیشتر من سی دی مازندرانی تو خونه میذارم و با عشق و علاقه هم گوش میدم. یعنی احساساتم رو بروز میدم. گریه میکنم، میخندم، هم آوازی میکنم. شعراشو یادداشت میکنم میچسبونم به آینه و میریم و میاییم و میخونیم، با هم کنسرت میدیم، یعنی یه آواز رو یه بیت باران و یه بیت من و یه بیت باباش اجرا میکنیم. باران هم یه جاهاییش ساز میزنه... خلاصه خوش میگذرونیم که باران این خاطره ها براش یادگاری بمونه.
میدونین؟ افراط و تفریط کار آدمو خراب میکنه. کی گفته که بچه نباید با فرهنگها و موسیقی های دیگه آشنا بشه؟ من که نگفتم. ولی دلباختگی و فراموش کردن فرهنگ خودی و ترجیح دادن اون غریبه هه به فرهنگ خودی خیلی کار غلطیه. باران روزی یکی دو بار فیلم باربی یا اسباب بازی دو و سه میبینه. ولی از موسیقی خودش هم غافل نیست و اگه بهش بگیم یه آرزو کن میگه دوست دارم بزرگترین نوازنده ساز لـله وا بشم.
-حالا به نظر شما بامداد چه جوری امیری خوانی یاد گرفته؟ خیلی سوال مهمیه.
-ساعت 4 و نیم صبحه. به نظر شما من موفق میشم از خواب پاشم و تو تلفن برای ملت حرف بزنم؟
این همون عمه بابایی بچه هاست که برای هر مهمون -بزرگ و کوچیکش فرق نمیکنه- بوقلمون سر میبره و میپزه. غذاهاش در حد خدا بود. یادش به خیر. خیلی پیر شده.