X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

این بود مصاحبه من:

امروز بهمون زنگ زدن و مصاحبه انجام شد. مونده بودیم پشت خط تلفن و داشتیم شیرین به حرفای مجری و کارشناس گوش میدادیم که مجری گفت: مثل اینکه یکی از شنونده هامون زنگ زدن و میخوان مطلبی رو بیان کنن! وا... مگه من زنگ زدم؟ یه جوری میگه انگار که من خودم اومدم سریش شدم گفتم تو رو خدا بذارین من یه کلام حرف یزنم. خوب حالا این قابل اغماضه. بعد هم از قبل هماهنگ شده بود که من مازندرانی حرف بزنم. داشتم از خنده میترکیدم. اخه من بلد نبودم. ولی خوب از عهده اش براومدم. گفتم که من یه غیر بومی هستم و 10 ساله که ازدواج کردم و اومدم مازندران. اولین بار با موسیقی به فرهنگ مازندران علاقمند شدم. و با همین روش ادامه دادم. کارشناس برنامه پرسید که بچه های شما چقدر به فرهنگ بومی این جا علاقه دارن؟ گفتم خیلی زیاد. به طوری که باران ساز تخصصی شو لـله وا انتخاب کرده. لامصب اسم موسیقی که اومد هر دو شون مثل اسب رم کردن. خلاصه گفتن شما چکار کردین که بچه ها به فرهنگ بومی علاقمند شده ن؟ گفتم بچه ها هم از موسیقی این نواحی لذت میبرن، هم با مادربزرگشون در ارتباط عاشقانه و مستقیمی هستن. من هم براشون از خوبیهای این موضوعات تعریف میکنم و همه این ها باعث شده که علاقمند بشن. بعد باران اومد روی خط. یه شعر مازندرانی چوپانی براشون خوند و خیلی خوششون اومد. ولی شاه بیت برنامه که امیری خوانی بامداد بود به دو دلیل برگزار نشد: اولا بامداد خواب بود، ثانیا اصلا مجری برنامه تو باغ نبود و من باید خودم مصاحبه رو راهبری میکردم و منم که بی حواس، اصلا یادم رفت. چون قبلا هماهنگ شده بود که اگر بامداد خواب بود، از صدای ضبط شده ش تو موبایل استفاده کنم. تهیه کننده برنامه خیلی تاکید داشت روی این قسمت. ولی این مجری برنامه از بس که کلا تو باغ نبود و حرفی نداشت، هی میگفت خوب اگر حرفی ندارین ما با شما خداحافظی کنیم. منم گفتم برو به سلامت. ولله... تازه موضوع اصلی بچه های من بودن نه خودم. اون وقت وقتی باران میخواست شعر بخونه مجری میگفت شعرش کوتاه باشه. بابا پس واسه چی زنگ زدین و ما رو انداختین تو استرس؟ حالا خوبه ما قبلا تو تلویزیون و رادیو دیده بودیم که این مجریا به بزرگترین هنرمندای کشور هم رحم نمیکنن و وسط حرفاشون چنان ضد حال میزنن که طرف میره تو کما، خودمو واسه هر چیزی آماده کرده بودم و برای باران هم یه شعر سه بیتی انتخاب کرده بودم.
چقدر به باران التماس کردیم که حرف بزنه. از دیشب دق بسته بود که حرف نخواهد زد. صبح هم با هزار التماس بیدارش کردیم و صداش شدیدا خواب آلود بود.
قبلا یه بار دوستمون بهمون گفت که دوست دارین توی یه برنامه زنده در مورد خانواده شرکت کنین؟ مام گفتیم لابد از این برنامه هاست که صد تا زوج میرن توی یه ساالن و یه کارشناس براشون سخنرانی میکنه. رفتیم دیدیم اصلا برنامه رادیوییه و تنها مهمون برنامه هم ماییم! البته یه کارشناس هم بود و برنامه بخشهای مختلفی داشت. یه هو و بی هوا همین مجری برنامه امروزی برگشت و گفت خوب آقای حامدی، شما چه روشی رو در زندگی پیش گرفتین که الان احساس خوشبختی میکنین و از راز و رمز کاراتون برای شنوندگان عزیز صحبت کنین که مردم از شما یاد بگیرن!! حالا ما اون روز توی راه رفتن به رادیو یه دل سیر دعوا کرده بودیم و توی استودیو با هم قهر بودیم! بعدم که دیدیم زشته تو جمع، گفتیم خیلی خوب آشتی، ولی باز با هم میجنگیدیم و چون تصویری نبود، تا مجری روشو میکرد اون طرف، میزدیم رو دست هم و برگه ها رو از دست هم میکشیدیم. باران هم با دهن باز ما دو تا رو نگاه میکرد و با خودش تعجب میکرد... خلاصه اوضاعی بود...