X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

گیشه رو بچسب٬ معنا پیشکش!

در تایید حرفی که نرگس حوضخانه زد: من هنرها را به سه دسته تقسیم می کنم: هنرمندانه و اصولی- عوام پسند- اصولی و عوام پسند (با هم).

البته خیلی کم اثر هنری ای پیدا شود که توامان اصولی و عوام پسند باشد و اگر هم پیدا شود باید گفت که خالق آن اثر کولاک کرده و خیلی حرفه ای است.

نرگس گفت که روزی موسیقی با ارزش از بی ارزش تمیز داده خواهد شد. به نظر من هر روز این تمیز داده می شود. فقط کسی نیست که به روی مبارکش بیاورد. مثلا سال هاست که همه می دانیم پفک نمکی ضرر دارد. ولی میبینیم که روز به روز بر تعداد مارک های مختلف آن اضافه می شود و مردم بیشتر به آن روی می آورند. من خودم با این که می دانم ارزش غذاییش پایین است بدون این که بچه ها بفهمند مقدار زیادی پفک می خورم. اگر حرکت دنیا از روی اصول بود باید کارخانه های پفک نمکی جمع میشد و در سوپر مارکت ها هم٬ پفک٬ جنس کمیابی به حساب می آمد. ولی بعضی وقت ها خیلی خوردنش کیف دارد٬ با این که میدانیم خیلی ضرر دارد ٬ موقع خوردنش به یاد شعر « گنه کردم گناهی پر ز لذت» می افتیم. در مقابل چه کسی از خوردن بشقاب سبزیجات٬ غذای آب‌پز٬ روغن ماهی٬ انواع ویتامین ها٬ غذای بدون روغن و ... لذت میبرد؟ به همین ترتیب مثال می آورم:

فیلم هندی در مقابل سینمای کیشلوفسکی٬

کارتونهای باربی در مقابل شاهکارهای والت دیسنی و دریم ورک٬

سمفونیهای بتهوون و موتزارت در مقابل شش و هشت و رستاک٬

مجسمه های میکل انژ و بقیه در مقابل مجسمه هایی که این روزها روی شومینه ملت پیدا می شود٬

رمان های چالز دیکنز و ویکتور هوگو و همین وودی آلن و بوکوفسکی و ریموند کارور و کورت ونه گات و براتیکان در مقابل رمان فهیمه رحیمی و م. مودب پور و نسرین ثامنی٬

معماری ایرانی که دقیقا با آب و هوا و فرهنگ ایرانی هماهنگ بود (و یک حوض هم در وسط یکی از اتاقهایش بود که به آن حوضخانه میگفتند که من عاشقشم و حتما یکی برای خودم در صد سال آینده خواهم ساخت)٬ در مقابل معماری فرنگی که شیک و زیباست و کف سرامیکش هزار زانو درد را به همراه دارد٬

رقص قدیمی ایرانی و محلی در مقابل وحشی گری هایی که امروزه به نام رقص عربی و تکنو و دیسکو به خورد کسانی که ماهواره دارند داده می شود٬ (اسائه ادب کردم ببخشید٬ شاید کسی دوست داشته باشد٬ البته خودم عاشق سامبا هستم٬ چون خیلی هنرمندانه است)

غذاهای محلی که از مواد غذایی موجود در همان منطقه تهیه می شود در مقابل غذاهایی که باید رفت سوپر مارکت و اسمشان را با هزار تلفظ مختلف هجی کرد تا برایت یک بسته پنیر پارمزان یا پارمیزان یا پرموزون بیاورند.

اشعار حافظ و سعدی یا همین مرحوم قیصر امین پور که لااقل درس خوانده بود و زیبایی شناسی میدانست٬ در مقابل اشعار مریم حیدر زاده و شعرهایی که امروزه ترانه می شود و همه مثل هم است.

لباسهای محلی خودمان در مقابل یک تکه پارچه به طول و عرض نیم متر که خانم ها در مجالس به بدن خود وصل میکنند و دستمزد دوخت آن با دستمزد دوخت یک لباس عروس برابری می کند٬

نقاشیهایی که در تابلوسازی ها می فروشند در مقابل تابلوهای نقاشی افراد تحصیل کرده و صاحب سبک٬ و... .

خوب میبینیم که یک سری از این چیزهایی که نام بردم به یک سری افراد به اصطلاح حال میدهد و حتی نحوه ارتباطشان را با محیط اطرافشان تعیین میکند. یک سری چیزها به سلیقه افراد برمیگردد. یک چیزهایی را آدم میرود دنبالش تا یاد بگیرد٬ یک سری چیزها هم فقط وقت آدم را پر میکند. مثلا شما اگر بخواهید از موسیقی موتزارت در یک مهمانی استفاده کنید مسخره تان میکنند. این نوع موسیقی مخصوص تنهایی آدم است. من موسیقی رستاک را در حد شادی دوست دارم. یک سری آهنگ شاد و یک سری جوان شاد. مخصوصا سارا نادری که دوست دارم بخورمش. (جدیدا آدم خوار شده ام) خنده هایش٬ نگاههایش و ادا و اطوارش را خیلی دوست دارم. ولی مطمئنم که اگر او یکی از دانش آموزانم بود هر روز با او مشکل میداشتم. خلاصه برای شادی در یک جمع دوستانه یا خانوادگی چه چیزی بهتر از رستاک؟ به نظر من بیشتر احترام و تشویقی که از جامعه گرفتند برای شادی شان بود و برای آشتی دادن مردم غم زده ی ما با سازهای سنتی که بنابراین حقشان است.

امروزه در کشور قحطی زده ی ما کسی حاتمی کیا نمی خواهد. همه جومونگ و یوسف پیامبر  و خلاصه در یک کلام٬ رویا پردازی میخواهند. دنیای واقعی ما پر از درد است. کسی از هنر انتظار واقع نمایی ندارد. همه فانتزی میخواهند تا کمی از غصه هایشان را فراموش کنند. این هم حرفهای جدید بی پدر خود شیفته