X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

دختر پرتقال

ساعت ۷ صبح است و دو سه ساعت است که دارم اشک می ریزم. کتاب های یاستین گوردر... چه بگویم. ساعت ۳ و ۴ نصفه شب بود که بامداد بیدارم کرد و بدخواب شدم. تصمیم گرفتم طبق عادت همیشگی که با خواندن کتاب٬ یا خوابم می برد٬ یا به کلی تا دو سه روز بی خواب می شوم٬ کتاب دستم بگیرم و به رختخواب بروم. می‌دانستم که این کتاب٬ کتابی نیست که آدم را به خواب ببرد. چون بار هزارمم بود که می خواندمش. ولی دوست داشتم با این فریب خود را سرگرم کنم که خواهم خوابید. در طول روز این بی خوابی هایم و کسالتم باعث می شود نتوانم خوب به بچه ها برسم. ولی لذت شب زنده داری و کتاب خواندن یا انجام کار هنری را از دست نمیدهم.

داستان دختر پرتقال... نوشته ی یاستین گوردر و ترجمه ی مهرداد بازیاری. (بهترین ترجمه ای که تا به حال خوانده ام. در حین خواندن اصلا متوجه نمیشوید که اصلا کتاب به زبان ما نیست. به نظرم ترجمه ی خوب ترجمه ای است که خواننده متوجه حضور مترجم نشود. بعضی وقت ها کتابی میخوانیم که با تمام سلول هایمان درک میکنیم که کسی به عنوان مترجم دارد با زبانی الکن تمام تلاشش را می کند تا ما فقط تصویری کلی از ان چه در کتاب می گذرد داشته باشیم.) ولی من از خواندن این کتاب سیر نمیشوم. کم کم دارم در مقابل این پرسش قرار میگیرم که بهتر است آدم کتاب های کمی را چند بار بخواند یا این که کتاب های زیاد و مختلفی را بخواند؟ چون به هر حال ما در زندگی وقت محدودی داریم و نمیتوانیم برنامه های دیگرمان را به هم بزنیم و عزیزانمان را با خودشان تنها بگذاریم. مخصوصا یک مادر که همزمان مسوول انجام امور دو انسان مجزا از هم به عنوان کودک و یک انسان بالغ دیگر به عنوان همسر و در ۸ ماه از سال به عنوان کارمند و ... است.

خلاصه در حین خواندن کتاب به فکر دوستان وبلاگیم بودم. دوست داشتم شما هم از متن کتاب باخبر شوید. نمیدانم آوردن مهمترین قسمت کتاب در وبلاگ به کل داستان و به حقوق مترجم و ناشر ضرری وارد می کند یا نه. ولی خیلی دوست دارم که همه آن را بخوانند. به نظر من که خواندن این نوع کتاب ها خیلی بهتر از خواندن کتاب های خشن و وحشتناک است. من آخرش نفهمیدم چرا انسان ها از دیدن صحنه های اعمال خشونت نسبت به هم لذت می برند؟ (اولین صحنه ی این مدلی که دیدم این واقعیت تلخ بود که در گوشی موبایل بیشتر اطرافیانم فیلمی از خورده شدن یک آدم توسط شیر باغ وحش وجود داشت. بعد هم فیلمی از کشته شدن خبرنگاری توسط یک گروهی در افغانستان. حالا که دارم مینویسم حس تهوع دارم.) این همه چیز خوب در این دنیا وجود دارد. خدای بزرگ این همه زحمت کشیده و منت سر ما گذاشته و چیزهای به این خوبی خلق کرده است. طبیعت پر از چیزهای خوب است. زیبایی دنیا تمام نشدنی است. آن وقت بعضی ها دنبال بدی هایش هستند. حاضرند برای این که از وحشت و نگرانی چند روز نخوابند کتاب ترسناکی بخوانند یا فیلم ترسناکی ببینند. من که درک نمیکنم. شرمنده ام. برای کسانی با چنین تفکری احترام قایلم. ولی ترجیح میدهم از آن ها فاصله بگیرم.

اما این کتاب٬ داستان یک خانواده است. یک خانواده ی کامل. از آشنایی پدر و مادر خانواده شروع می شود. از عاشقانه هایی که برای به هم رسیدن طی می کنند. و به تفکر درباره ی عالم خلقت می رسد. به دلیل به دنیا آمدنمان. و این که اگر انتخاب با خودمان بود چه می شد؟

«تصور کن میلیاردها سال٬ یعنی از بدو آفرینش همه چیز٬ در بطن این افسانه بودی و می توانستی انتخاب کنی که روزی به صورت یک موجود زنده در این کره ی خاکی زندگی کنی. نمیدانستی چه وقت فرصت زندگی کردن به تو می رسد. حتی نمیدانستی برای چه مدت زندگی خواهی کرد. ولی می دانستی تحت هیچ شرایطی طول زندگیت بیش از چند سال نخواهد بود. فقط به تو می گفتند اگر زندگی را انتخاب کنی٬ در زمان مقرر به دنیا می آیی و روزی هم باید همه چیز را رها کنی و با زندگی وداع بگویی. شاید وداع با زندگی تو را غمگین و ناراحت کند. چون انسانهای زیادی بر این عقیده اند که زندگی افسانه ای خارق العاده و زیباست که حتی فکر کردن به این که روزی به پایان می رسد هم اشک انسان را جاری می‌کند. در این جا همه چیز می تواند آن قدر خوب باشد که فکر کردن به این که روزهای زیادی از آن باقی نمانده ٬ لرزه بر تن آدم می اندازد.

تو ساکت روی زانویم نشسته بودی. پرسیدم:

گئورگ٬ چه انتخابی می کردی؟ اگر قدرتی والا به تو فرصت میداد٬ چه انتخابی میکردی؟ شاید ظرافت کیهانی را فقط بتوان در این افسانه ی مرموز یافت. بدون در نظر گرفتن کوتاه یا بلند بودن زندگی و بدون در نظر گرفتن این که هزار یا صد میلیون سال دیگر زندگی ات به پایان برسد٬ آیا باز هم زندگی را انتخاب می کردی؟

فکر می کنم برای ادامه ی موضوع چند نفس عمیق کشیدم و بعد سرسختانه ادامه دادم:

- یا این که به دلیل نپذیرفتن قوانین موجود٬ از شرکت در بازی سرباز می زدی؟ »

این ها را یک پدر که به بیماری سرطان مبتلاست از پسر سه ساله اش می پرسد. او میداند که خواهد مُرد و بزرگ شدن فرزندش را نخواهد دید. بنابراین به علت کوچکی فرزندش این ها را می نویسد و در جایی پنهان می کند تا وقتی پسرش بزرگ شد بخواند و بداند که پدرش برای تقدیم او به جهان عذاب وجدان دارد.

«هنوز ساکت نشسته بودی. دوست داشتم بدانم به چه فکر می کنی.تو خودت معجزه ای مجسم بودی و موهای طلایی رنگت بوی نارنگی می داد. تو فرشته ای زنده و بشاش از گوشت و خون بودی.

نخوابیده بودی و چیزی هم نمی گفتی.

مطمئنم به حرف هایم گوش می کردی. شاید حتی به آن توجه هم می کردی. ولی نمی توانستم حدس بزنم که حرف هایم تو را تحت تاثیر قرار داده یا نه. به من چسبیده بودی و با این حال می توانستم فاصله ی وحشتناک بینمان را حس کنم.

تو را بیشتر به خودم چسباندم و شاید فکر کردی این کار را برای گرم کردنت انجام می دهم. بلافاصله پشیمان شدم. چون گریه ام گرفت. نمی خواستم گریه کنم و بلافاصله سعی کردم جلوی اشکم را بگیرم. گریه ام تمامی نداشت... »

این داستان یک داستان است. عشق دارد. آموزش پیانو دارد. هیجان دارد. جستجو دارد. وصل و هجران دارد. و از همه مهمتر فلسفه دارد. در دل یک داستان٬ سوالاتش را مثل یک معلم خوب٬ که یاستین گوردر ٬ نویسنده ی دنیای سوفی٬ هست مطرح می کند.

کلیک

کلیک

کلیک


پ. نون: ساعت ۷ بعد از ظهر امروز با خانم اسکندری دیدار داشتیم. در کنار حوض وسط پارک شهرداری ساری. و صدای فواره ها و آیندگان و روندگان و پرندگان و... و هوای عالی امروز  و... خیلی خوش گذشت. نمی‌دانم چه رازی در ذهنیات آدم نهفته است که این قدر با دنیای واقعیت فاصله دارد. انگار ذهن برای خودش یک پا ماشین تولید تصویر است و هیچ وقت هم کم نمی‌گذارد. من حتی ماوس کامپیوتر خانه ی خانم اسکندری را هم در ذهنم آورده بودم. حالا مطمئنم که هر کدام از ذهنیاتم در مورد هر کدام از دوستان وبلاگی٬ با واقعیت٬ کیلومترها فاصله دارد. ولی خیلی لذت دارد که بنشینی و در مورد دوستان ندیده ات خیالبافی کنی و بعد ببینی چقدر خدا به ذهنت توانایی داده و چقدر می‌تواند دنیای خود را فارغ از دنیای حقیقی بسازد. انگار ذهن آدم هنوز هم باور نکرده که در این دنیا زندگی می‌کند.