X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

در نبود نت خیلی کارها میشه کرد...

این مدت که نبودم بچه ها حال کردن اساسی

مانتوی دختر عمه باران.


همون مانتو در ویویی دیگر. دوزنده مانتو من نیستم که اگر بودم تحولی در

 دنیای خودم ایجاد میکردم...

لباس خودم


لپ تاپ خرابه و اصلا نمیشه بهش اعتماد کرد. منم هنوز سر کلاس نرفتم. چرا؟ چون برنامه ریزی های آموزش و پرورش اشتباه بوده و ما زیادی اومدیم. حالا کلاس ندارن ما رو بفرستن. یادتون میاد زمان ما کلاسامون تا آبان و وسطای آذر بی معلم بود؟ حالا برعکسه. ما باید بشینیم تا یه کلاسی خالی بشه و بریم توش.
البته نت نرفتن من یه دلیل دیگه هم داشت. آقامون بعد از 10 سال به شعر گفتن برگشته و یه شعری گفت که از بین 3 هزار نفر جزو سی نفر برتر کشور شد و برای شرکت در جشنواره رفته بود کرمان. و انصاف نبود من بچه ها رو ول کنم بیام نت گردی. اتفاقا خیلی هم بهشون خوش گذشت. چون حسابی بردمشون پارک و اینا. هفته بعدم باباشون میخواد بره کاشان همایش تجلیل از کلیم کاشانی و دو هفته بعد هم میره قائن هم زعفرون بیاره هم در همایش تجلیل از یه شاعری شرکت کنه. ولی دشت بیاضی. من که تا به حال اسمشو نشنیده بودم. ولی شعراش بد نبود. خدا رحمتش کنه.